هارون خلیفه ، شخصی را به حکومت ولایتی فرستاد ، حاکم چون وارد شهر شد ، فرمان داد تا اهالی در میدانی جمع شوند ، چونکه میخواهد سخنرانی کند ، درین فاصله گفت :
آی مردم! خدا را شکر کنید که چنان حلیفه ای دارید که عادل است و همچنین حاکمی که سر تا پا عدل است و به شما خدمت میکند ، و حرفهای بسیاری در مدح خلیفه و تعریف از خود گفت.
پس از اینکه از منبر به زیر آمد ، ناگهان بهلول در جای او قرار گرفت و خطاب به جمعیت فریاد زد :
آی مردم! آنچه حاکم فرمودند ، کاملاًِ صحیح و عین راستی و درستی است و حقیقت دارد ، چون من این مرد بزرگوار را میشناسم خداوند نعمت را به شما ارزانی داشته، قدر او را بدانید و آنچه میگوید ، فرمان برید.
گفتار بهلول تمام شد ، از منبر به زیر آمد و بدنبال کار خود رفت ، درین فرصت حاکم بدنبال بهلول فرستاد و از او پرسید :
ای مرد غریب! تو کیستی که اینچنین به ما ارادت می ورزی؟
بهلول جواب داد: مطلب بین خودمان بماند وبه کسی نگویی . تو مردم را خر کردی ، منهم تو را خر کردم!

نوشته شده توسط سرجوخه آرمان در جمعه 15 آذر1387 | موضوع: داستان های بهلول دانا